تبلیغات
پرتخولی ها - داستان کوتاه

پرتخولی ها
?Do I love partakhol because it is beautiful, or it is beautiful because I love it 
قالب وبلاگ
امکانات وب
شاید داشته های بی ارزشت ، تمام دنیا و آرزوهای کسی دیگر باشد...


http://www.photogalaxy.com/pic/nobody-1/shoes.jpg
مادر ، پسرک رو روی صندلی پارک نشاند و ازش قول گرفت تا برمی گردد از جاش تکون نخوره ... و خودش رو که توی لباس مثلا گرم و نخ نماش پیچید و به سمت صف قند و شکر کپنی دوید تا بتونه بعد از چند ماه کمی قند و شکر تهیه کنه ...

علی دست های کوچیکش رو بیشتر توی بقل فشرد و از دور مادر رو توی صف شلوغ که در حال له شدن بود ، تماشا کرد.... نفس عمیقی کشید و غصه مند سرش رو پایین انداخت ... چشمش به کفش کهنه و رنگ و رو رفتش افتاد ... غمگین شروع به تکون دادن پاهاش کرد و ناخداگاه کفش پسربچه بقل دستیش رو دید .... یه کتونی تمیز و نو ....همیشه دلش می خواست یه کفش نو داشته باشه ، ولی همیشه مجبور بود لباس های دست دوم و از اون بدتر داغون بقیه رو بپوشه ....

با صدای پسر نگاهش ، رو بهش دوخت و تازه متوجه موقعیت اون شد :
- کفش های قشنگین نه ؟!!

پسر که هنوز علی رو مبهوت خودش می دید ، لبخندی زد و گفت : میای کفش هامونو با هم عوض کنیم !!!

پسر که متوجه تعجب هر چه بیشتر علی شد ، لبخندی عمیق تر زد و با لحن خواهشی گفت : لطفا ... دوست دارم کفش های تو رو امتحان کنم !!!

علی دوباره نگاهی به کتونی های نو پسرک انداخت و بعد نگاهش رو به کفش های داغون و کهنه خودش داد ... دلش قنج می رفت برای اینکه حتی 1 ثانیه بتونه اون کتونی ها رو پاش کنه ! نمی فهمید چرا با وجود همچین کتونی های خوشگلی دلش کفش های اون رو می خواد ....

نگاهی دوباره به چشم های پسر انداخت ... خواهش چشم هاش رو درک نمی کرد .... ولی مطمئن بود که چشم های خودشم برای پوشیدن اون کفش ها برق می زنه ...

فکر کرد ، پوشیدن اون کفش ها حتی اگه به اندازه 1 دقیقه هم باشه ، خودش کلیه ... با خوشحالی کفش هاشو دراورد و کمک پسر کرد تا اونها رو پاش کنه ... خودشم سریع کتونی ها رو پاش کرد ... از بس نو بود ، حتی دلش نمی خواست که پاش رو زمین بزاره که مبادا کثیف بشه ...

به چشم های پسر نگاه کرد ، که مثل چشم های خودش برق می زنه و با لبخند عمیقی به کفش های کهنه اش نگاه می کنه ...

پسرک با ذوق گفت : وااای چه حس خوبی داره که وقتی به کفش هات نگاه کنی ، حس کنی چقدر راه رفتی ...

کمی لبخند علی جمع تر شد و دقیق تر پسر رو نگاه کرد .... در حالی که روی ویلچرش نشسته بود ، داشت با ذوق به کفش های پاره علی که توی پاهای لاغر و فرم گرفتش جای گرفته بود نگاه می کرد !

دوباره به پاهای خودش نگاه کرد ... پاهای سالم و ... به ته کفش های پسرک نگاهی انداخت .... حتی کمی خاک هم ته کفش هاش دیده نمی شد ! با خودش فکر کرد که یعنی هیچ وقت نتونسته از کفش هاش استفاده کنه ...

مادر رو دید که از دور براش دست تکون می داد و می خواست که به پیشش بره ... از جا پرید ولی یاد کفش هاش افتاد ... سریع خم شد تا کفش های پسر رو پس بده ولی پسرک سریع گفت :

- می شه خواهش کنم که کفشت برای من باشه !!!

نگاه متعجب علی رو که در حال باز کردن بند کفش بود دید گفت : من همیشه دلم می خواست که راه رفتن رو حس کنم ..... با اینها ، حس می کنم که کلی دویدم ( با خنده گفت ) حتی حس خستگی می کنم .... خواهش می کنم کفش هامون عوض !

علی گفت : اما اون ها خیلی کهنه و پارست ... مامانت دعوات می کنه ...

پسرک لبخند عمیقی زد و با ذوق گفت : نه نه ... من یه عالمه کفش دارم ولی هیچ کدومشون رو به اندازه این کفش تو دوست ندارم ...

علی دوباره نگاهی به کفش خودش انداخت ... اون همون یه کفش رو داشت ولی اصلا دوستش نداشت ، بلکه این کتونی های نو رو دوست داشت !!! ولی پسرک از بین یه عالمه کفشش ، کفش های پاره اون رو دوست می داشت !

پسرک که نگاه دو به شک علی رو دید ، با لبخند کمی هولش داد و با نشون دادن مادرش گفت :
- بدو برو .. مادرت داره صدات می کنه ...

دوباره به مادر نگاه کرد که از سرما داشت به خود می لرزید و با دست به علی اشاره می کرد که زودتر بیاد ...

لبخند پسر رو که دید ، لبخند عمیقی زد و اولین قدمش رو با کفش پسرک برداشت ...
با کفش های که حسرت راه رفتن رو کشیده بودن دوید ، برگشت با خوشی برای پسرک که غرق خوشی و شادی بود دست تکون داد ....


شاید داشته های بی ارزشت ، تمام دنیا و آرزوهای کسی دیگر باشه

 
[ یکشنبه 1393/01/10 ] [ 19:16 ] [ وحید ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
آماری که در اینجا میهن بلاگ نشون میده مشکل داره و آمار درستی نیست
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
ابزار و قالب وبلاگبیست تولزکد پرش به بالای صفحه وب

به ما امتیاز بدهید: